به دلایل مشخص و نا مشخصی دیگه خیلی برام سخت شده که بخوام به همکارام اعتماد کنم. چون شاهد بودم هر روز و هر ساعت چطوری پشت سر هم حرف میزنن و دنبال زمین خوردن همدیگه ان یا اینکه انقدر تو سیستم فاسد اداری ایران قوطی ور شدن که فکر میکنن کارشون درست و بی نقصه!
اما امروز یکی از همکارا که جوون تره و بیشتر باهم حرف میزنیم و منم زیاد کمکش میکنم، وقتی ازش تعریف و تمجید کردن بقیه همکارا، اومد توی گروه و به گزارش مقام آوردن بچه های مدرسمون تو مسابقات قرآن و عترت منطقه ای که فرستاده بودم و هیچ کس به یه ورش هم نبود واکنش نشون داد و تشکر کرد تا شاید من ناراحت نشم.
همین برام ارزشمند بود.
گرچه هیچ وقت آموزش و پرورش رو در حدی ندیدم که تقدیر و تشکر کردن هاش بخواد به چشمم بیاد یا خوشحالم کنه. اونم واسه کاری که دوسش ندارم و فقط رفع تکلیف و انجام وظیفه است. به نظرم آموزش و پرورش تو ایران یه چیزی مثل مقایسه قبل رنسانس و انقلاب صنعتی ششمه. در این حد عقب و داغونه
خدا میدونه چقدر حیله و مکر میبینم بین همکارامون، قشنگ مثل داستان حسنک ویزه!