چند وقتیه که اتفاقات مختلف فقط واسه چند ثانیه احساسش تو وجودم میمونه و سریع حذف میشه. شاید به خاطر اینه که خیلی بهشون توجه نمیکنم! یادمه دو سه هفته پیش یکی از همکارا که خیلی آدم نا محترمیه بدون هیچ حرفی سرشو خم کرد رو سیستم من ببینه دارم چکار میکنم و من فقط نگاش کردم. شاید هر آدمی بود حداقل میگفت کارتون چیه آقای فلان؟!
ولی من حتی حس بدی که از اون آدم گرفتم رو هم بعد از نصف روز از بین بردم. این روزا دیگه بی معنی بودن زندگی برام اذیت کننده نیست و به نظر خودم تسلیم جبر شدم و زیاد هم حوصله معنا سازی ندارم.
کاری که بهش علاقه داشتم یعنی برنامه نویسی برام خسته کننده شده و انگیزه ای که قبلا داشتمو براش ندارم. مدرسه هم که روتینه و فقط آدمای نا اهلی که من باهاشون کاری ندارم ولی رو مخشونم گاهی اوقات اذیتم میکنن.
خلاصه که فکر کنم همه آدما تهش منتظرن تموم بشه...
پ.ن : امروز دلم برای مشهد و حرم امام رضا تنگ شد. نمیدونم معنویات از درون مشوش و شلوغم حذف شده یا نه ولی حتی به خاطر خاطرات نوستالژی خاندان مذهبیم هم که شده گاهی هوای دوران کودکی و معنویاتش میزنه به سرم. واسه همین چندباری آمده ام رو گوش کردم و یاد اشتباهات زندگیم افتادم.