از فصل اول پلاریبوس که تقریبا کلا ساختار ذهنی و شناختی شخصی منو شامل میشد دوست دارم اینجوری برداشت کنم؛ تنهایی کارول رو که براش به شدت آزار دهنده بود دوست داشتم. یعنی اون تنهایی که داشت کارول رو آزار میداد شاید برای من اونهمه آزار دهنده نباشه. اما نمیدونم اگه من جای کارول بودم دوست داشتم اون ذهن جمعی برگرده پیشم یا نه؟
شاید تجربه کردن تنهایی محض همراه با طرد شدن برای کارول آزار دهنده بود و اگر صرفا تنها موجود روی کره زمین بود هیچ وقت احساس تنهایی نمیکرد.
بنظرم احساس طرد شدن از تنهایی خیلی بدتره. درست مثل حس بچه ای که هیچکس بازیش نمیده. اما همون بچه وقتی هیچکسی نباشه تو تنهایی خودش حسابی با خودش سرگرم میشه.
پ.ن : برای بار n ام تو خود درگیری هایی که با اینستا دارم این اپ عجیب و غریبو حذف کردم. نمیدونم چقدر دووم میارم اما امیدوارم ذهنم از اون بخش فضای مجازی برای همیشه بیاد بیرون.